|
بعضی وقتا شهوت عکاسی می گیردم
|

روایتی را باید از تاریخ بدانی
وقتی زیاد از حد پابرجا بمانی
آتشی بر بنیانت زنند
که دگر رشته ای دردستانت نباشد
و اینکه ویرانه ات باقی بماند
تا نام تو بزرگ باشد
اما غرورت زیر پا له شده
و اینکه همشه تنها باشی
تا اینکه دیگر نباشی جز نام
ای وای
چه کنم من ، تو بگو
خنده ام مرغ اسیری است
که به دیوار قفس می کوبد
دل پریشانی من
آن کلاغی است که بر غله ی کاج
جار می کند
آی مردم
آین آدم بدبخت
تکیه بر خواب زده است
آخ می ترسم از اینکه نشود
آنچه در دل ، همه رویای من است
دوست دارم که بدانی
اگر این آخرین حرف من است :
که می ترسم زفردا
می ترسم از شب
و می ترسم از خواب
با هیکلی چاق با باتوم سخت
ای دوست که لباس زنانه داری تا روی کفشات
با یک چشم بیرون با یک دست سیاه بیرون
می خوام بدونی که در شب
روی از نور گردوندی
خیری نداره این انکار
باید بدونی مهم اینه که می دونی پشتت به نوره
بهتره نمونی ، چشم بسته در روز
مثل یک بازی که اسیره
بر ساعدِ یک شاه
این رو با خودت بهتره بخونی
چون شب سیاهه
پس من سمت نورم
چرا می گی عقل کوره ؟یا اینکه یه پاش چلاغه ؟
بگو بدونم در صفحه ی دم
که رنگش سیاهه
بانگ و نوای یاحق کجاس
نمی دونم چرا همیشه میخوای
نون رو با نرخ احمقانه ی روز
جلوت پرت کنن و یا اینکه
مثل یک گرگ طمعکار
به گله ی گوسفندان بزنی
اما بدون چوپانی هست
که با خودش همیشه می گه
ترحم بر پلنگ تیز دندان
جنایتی است در حق گوسفندان
بالاخره در آخرکار
این علامت (.) در انتهای حرف است .
یعنی نامه ای که میگه
کارت تمومه
در انتهایش یک نقطه دارد .


