
چون از بچگی یاد گرفتم که بگم سلام نه درود نه چیز دیگه ای . ناسیونالیست نباشیم همونی که خودتون دوست دارین رو بخونید .
امروز دلم سوخت برای ادبیات فاخر ایران . من شاعر نیستم و یا نویسنده حتی عکاسی هم خوب نمی دونم واقعا ادعایی ندارم خودم خیلی جا ها میدونم نقاط ظعف و قوت کارهام کجان به یک دلیل چون میدونم چی میخوام و میدونم چیزی که دارم چقدر از اصل جنسی که میخوام دوره .
خیلی وقت ها به من بخاطر نقد هایی که برخودم کردم تاختن که چرا تو که اینقدر کارت رو زیر سوال بردی برای ما به نمایش گذاشتی . ما میخوایم لذت ببریم حتی از کار بد ...
بگذریم
امروز تقریبا برای روز چهارم و یا پنجمی هست که میرم در سایتی به اسم شعر نو ...
خوب دوست داران زیادی هستن که دلشون میخواد شاعر باشن و سکویی برای پرتاب ندارن . به نظر من خاک مناسبی هم برای روییدن درخت ادبیات درخودشون ندارن . چرا خاک مناسب چون فکر جایی سیر می کنه که در گرداب تکرار می افته کارهای شده و وقت های گذشته رو دوباره انجام می ده و سپری می کنه حرف ها نگاه ها برداشت ها و دغدغه ها همه و همه تکراریست .
این واقعا درد مشترک نیست . شاعر یا نویسنده به نظر من کسی است که : قادر است جریان سیال ذهن را ( که من از اون تعبیر به ناخود آگاه می کنم ) تبدیل به نوشتاری کند که نزدیک ترین واج آرایی را به این عبور ناب داشته باشد .
این جریان سیال از نگاه من حسی آنی است حسی که در لحظه به آن دچار می شویم حسی مبتنی بر گفتار یا کلماتی عبوری از ذهن شاعر نیست . یک احساس ناب ناب است که در موسیقی دان تبدل به آوا و آهنگ می شود در نقاش تبدیل به رنگ و نور و روایت گری صامت می شود و ... یک نویسنده قادر است این حس معلق و عبور شده از خویش را با نزدیک ترین نسبت در واژه بگنجاند .
در ادبیات تفاوتی هست بین نوشتاری که سعی بر خلق احساسی دارد یا احساسی که خلق نوشتاری می کند ...
از دید من نوع دوم جامعیت خالصی دارد که نوع اول فاقد آن است .
در سایت شعر نو من تماما و تماما هرچه گشتم و گشتم و گشتم چشمه ای نیافتم . هرچه بود جملات نخراشیده و ناخوانا و با احساساتی یا آمرانه یا زیر پا رفته . یا بسیار مرتفع یا بسیار پست .
دلم برای ادبیاتم سوخت . چیزی که خیلی وقت است دیگر احساسش نمی کنم . بین این همه سپید گوی در حاشیه سپید رویی نیست ...
بین این همه قافیه چین سنت گرا و پست مدرن کسی نیست که قافیه را جوری دلنشین ببازد .
حد اقل خود من سعی می کنم بر مبنایی حرکت کنم . رابطه ای را تفسیر کنم از آنی ترین احساس نگویم از عمیق ترین احساسی که آنی در مشت هایم هست صحبتی به میان آورم که هیچ اراده ای بر ننوشتن آن نداشته باشم .
من نه شاعرم . نه نویسنده ام و نه یک دنیا شناس . تنها دلم برای ادبیاتم می سوزد . دارد هرز می رود .
از آن دور دورها که می آیی
چشم را بسته ام
میخواهم تو بیدارم کنی
صبر می کنی
می آیی جلوتر
خشکت می زند
رد پای روز بر صحنه ی شب
تند گام بر میداری
شاید این آیین بهت و لالِ تکراری
خشکید چشمه ی چشمان لرزان را
این جهان از این همه لرزیدن دایم
آخر آوار می گردد
آب سردی روی پولک های یک
ماهی خشکیده ی خاکی
در پشت پنهانی ها
آن سوی مِهِ سردِ مرداب
و حجابی برای ماه کامل
نباید بفهمد انگار کسی
واژگونی دنیا در دل شبنم سرد
کار چشمان پنهان شده ی ماه شب است
قطره ای می چکد
آشوب دل قوست
و اینجا مرداب
باران هم که بابارد باز
اینجا دل خشکیده ی یک مرداب است
چیز هایی هست
حرف هایی
گفتن آنها سخت است
پشتِ پشتِ پشتِ هر تک نقطه ی پنهانی
چیز هایی هست
حرف هایی
قویی
مردابی
و دری
چیز هایی هست
همه ی هست های عمیقی که در این مرداب هست
نقطه به نقطه تصویر مرا می سازد
میدانم که میخواستی با آن شوری که برای زندگی داشتی
آغاز زندگیمان را با بوسه هایت بر جان من و بانو شیرین تر کنی
مرگ این داستان که میخوانیمش همه روزی امان نداد
پدر بزرگ خانمم سعیده فوت کرده و من نا بلد ترین مرد زمینم
چقدر آن چیزی را که از ته دل می شنویم راست راست است
اما هیچ وقت باور پذیر نیست
و تو بی حوصله تر
و شبی بی پروا
که می گریزد آشکارا از آغوش صبح
کجایی امشب
امروز نبودی و آفتاب
با بهانه ی فردا زود تر از همیشه غروب کرد
خورشید شب
شب سیاه تنهایی
سرک می کشد به جهان نورانی ام
و امشب
شبی بی پرواست
که پس می زند آشکارا آغوش صبح را
این حرف را آرام می نویسم که تا کسی از بین تو یا این همه همسایه خواننده اش شود آرام باش عزیز دل . به دل نگیر . درست است دلت سوخت اما اگر فراموش کنی دلت سوخته است زودی خوب می شوی .
حرفم بی غیرتی نیست عزیز دلم حرف های من این است ( آنقدر بزرگ باش ، که قطره ای از مرکب سیاه ، بر قلب تو هیچ باشد هیچ ، آرام باش همین ، تو آشوب شوی دنیای تو آشوب می شود . امروز راحیل از برادری دلی پر داشت شاید ده سال بعد هم هنوز دلش پر باشد . ارزشش دارد دل از این همه چیز خالی باشد تا تنها و تنها پر از تنهایی یک چیز باشد .من دوست دارم دیگران سنگ باشند و من آب . وقتی به سمت من پرت می شوند نشکنم ایشان را به خویشتنم ته نشین کنم .
این که من می سوزم دردی است که من با خود دارم هرچند هدیه ای چون تو باشد بر من . باری است که من می کشم به دوش چرا وقتی که سخت است این باری که نه امانت است و نه سودی دارد و نه مشتری ای که به نقد یا حتی نسیه ای نا چیز مطاع من خرد چه الزامی است انحصار این همه زخم و دل چرکین و کینه ی نا مطبوع به نام من من باشد ؟؟؟ چه الزامی و چه اصراریست .
آرام باش
همین و همین همین
در حقیقت ما همه چیز را خوب فراموش می کنیم
درست مثل تمام خاطرات خوبی که زود محو می شوند در برابر تلخی ها
زود هم فراموش کنیم هرچیزی را که بد است
و عفونت دارد .
ذرات شنی را که بالش دریاست
باید دید
بی ذکر هیچ مثال معمولی
تو را تا سر ریز آرامش
غرق می کند
وقتی که موج
شن های زیر پای تو را
در آغوش می کشد
عمیق شو
بانوی آب
در فصل هر تپش
گیسو به با موج می دهد
پاهای تو برهنه اند
باد در حریم تو پرواز می کند
کفش ها به ساحل نشسته اند
خورشید از میان گیسوی تو
بر چشم های من سرک می کشد
می خوانی ام
بیا
این لحظه می خواهدت
بیا بیا
مشتی است که بر کوه می زنی
هیچ نه جنبد از هیج
چیزی نه جابجا شود و نه جایی دگر شود
آری عزیز دور از آغوش
از زخم تیغ های درد است
که فریاد می زنی
فریاد می زنی
فریاد را بر سر داد می زنی
همانی که بر دار دارد قرار
در دل قفسی داری اما
نخ باد بادک جام و جم را
گره بر نخ چوبه ی دار می زنی
کنون هم سراسیمه و با سکوتی غم انگیز
لنگ لنگان و با خرقه هایی دریده
با سری را که بر دست های خونی نهادید
به طرزی پر از خشم و یأس و نابودی مطلق آرزو
پرسه را در کنار درخت مبهم داد می زنید
شب بخیر مردگان سکوت رهایی
نه نوری نه تنبوری و برگی
داستان فردا تباهیست
بخوانید و باشید
شبروان ترس و اشک و تبعید
داستان فردا تباهیست
لالند
بی اشتیاق به خانه ای از عشق می آیند
سرد بی ابهت اند زائران پیاده
که می روند تنهایی
و نمی مانند
باز می آیند .
نگاهی با تو هم سو نیست
در سایه گم شو
خاکستری در باد
گلبرگ پا خورده ی قالچه ای باش
فقط باش
در جهانی که دل پژمرده می خواهد تورا
بر این حضور تبریک باید گفت
جهان جان مرده ات جانم مبارک

------------------------------------------
یاد این نگفته ی تکراری ام افتادم
در امتداد شب
که بی وقفه می بینم تو را
در لحظه های لَخت من
بی جا ـــــــ.ــــ.ــــــسکـــوت می کنی
اهمیتی ندارد
مست باشید یا زشت
و زشت تر باشید یا که خوب
من آنقدر از فاصله هم دور گشته ام
که اندوه در من
بی اثر است
نه قدمی می شمارم
نه تپشی از قلبی و نفسی
دورم
همین
بر خرجین زمان
ثانیه می اندازم
من دلم انگار
با موم غم اندود است
آرزوی من و هر ثانیه ام
یافتن زنبوریست ، که عسل خلق کند از گل هیچ
کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهـــــــ
ـــــــــــچیزیـــــــــ ـــــــــــــــــــــــــدر ــــــــتنهاییـــــــ ـــــــمرد
قدم نمی زند .ـــــــــــــــــــــــــ...ـــــــــــــــــــــــ_-
کاری نکرده ام من
که از این همه بحران
سر ریز گشته ای
این موج سرکش افکار
گیرم که تا کجا رود
من مرد یکجایی ام
ای چلچراغ بانوی چشم به راه
من همیشه مانده
تا کجا روم
دل به دریا زنم یا که راه
ای تر تر از نگاه باران به چشم من
شاید
که من هیچ نکرده ام
هیچ نکرده ام که کوشه ی مژگان نم گرفته را
میهمان مدام زانوان در آغوش خفته می کنی
من مرد اینجایی ام ، ای یار
هزار ساحل دور ، مانده است هنوز
تا بر قدم های بارانی ات رسم
من جامانده ی اینجایی ام هنوز

صفحه نخست
برای روزهای تنهایی ( اهل و عیال )